محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3727
تاريخ الطبرى ( فارسي )
سوى حجاج فرستاد و ابن طلحه و عبد الله بن فضاله را آزاد كرد ، كسانى دربارهء عبيد الله ابن عبد الرحمن سعايت كردند كه يزيد او را بگرفت و به زندان كرد . جابر بن عماره يكى از مردم بنى حنيفه گويد : يزيد بن مهلب ، عبد الرحمن بن طلحه را به نزد خويش بداشت و او را امان داد و او قسم ياد كرده بود كه هر جا يزيد ابن مهلب را ببيند به سپاسدارى از منت وى ، برود و دستش را ببوسد . گويد : محمد بن سعد بن ابى وقاص به يزيد گفت : « ترا به حق دعوتى كه پدرم از پدرت كرد قسم مىدهم » و يزيد آزادش كرد و اين سخن كه دربارهء دعوت پدرش از پدر يزيد گفت حديثى دارد كه تا حدى دراز است . هشام بن ايوب ثقفى گويد : يزيد بن مهلب باقيماندهء اسيران را پيش حجاج فرستاد ، از جمله عمر بن موسى بود كه حجاج به دو گفت : « تو سالار نگهبانى عدى - الرحمان بودى ؟ » گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد فتنه اى بود كه نكوكار و بدكار در آن افتاد . خدا ترا بر ما تسلط داد اگر ببخشى از بردبارى و بزرگوارى تو است و اگر عقوبت كنى ستمگران گنهكار را عقوبت كرده اى » حجاج گفت : « اين كه گفتى كه نيكو كار و بدكار به فتنه افتاد دروغ گفتى كه بدكاران در آن فتادند ، و نيكوكاران بر كنار ماندند . اين كه به گناه خويش معترف شدى شايد سودت دهد » ، پس او را كنار زدند و كسان اميد داشتند به سلامت ماند تا وقتى كه هلقام بن نعيم را بياوردند و حجاج به دو گفت : « به من بگوى از پيروى عبد الرحمن چه اميد داشتى ؟ اميد داشتى كه جانشين شوى ؟ » گفت : « آرى ، چنين اميد داشتم و طمع مىداشتم كه مرا به مقامى برد كه تو نسبت به عبد الملك دارى . » گويد : پس حجاج خشمگين شد و گفت گردنش را بزنند كه او را كشتند . گويد : در اين وقت به موسى بن عمر نگريست كه وى را به كنارى نگهداشته